جـــــنـون جــــــوانـی

گفتنی ها کم نیست ، من و تو کم گفتیم ... مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ‌درهم و برهم گفتیم // دیدنی ها کم نیست ، من و تو کم دیدیم ... بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم // چیدنی ها کم نیست ، من و تو کم چیدیم ... وقت گل دادن عشق روی دار قالی ، بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم // خواندنی ‌ها کم نیست ،‌ من و تو کم خواندیم ... من و تو ساده ترین ‌شکل سرودن را ، در معبر باد ، ‌با دهانی بسته واماندیم
منوی اصلی



جـــنــون جـــوانـی
 

 RSS 

Yahoo! 360°

فرشته

صـــبـا

 
تعداد بازدیدها
17 دیروز
4 امروز
17475 کل بازدیدها
آنچه گذشت
ده [10]
بیست [10]
سی [10]
چهل [10]
پنجاه [10]
شصت [10]
هفتاد [10]
هشتاد [10]
نود [10]
صد [10]
صد و ده [10]
صد و بیست [9]
دوستانی برای تمام فصول

گفتگوهای من با خودم
مثل همه عصرها
سکوت خاکستری
شهرآشوب
کاهوسکنجبین
لایه های یخی
نقطه سر خط ..
ایرانی
بینگالا
بادبانهای برافراشته
وهم سبز
افاضات من
یک نقطه
برف داغ!
گل های تازه
.: چشم مست :.
دانشمند دیوونه
یاس سفید


 

+ صبا بیا ! سه‏شنبه 11 تیر 1387 ساعت 8:7 عصر


128 ــ فرشته
من نمی دونم چرا صبا نمیادش چیز میز بنویسه اینجا. آیا صبا دیگه بزرگ شده و اینجا جاش نمیشه؟ آیا صبا دچار شکست عشقی عمیقی شده و قلب مالامال از دردش حوصله ای باقی نذاشته براش؟ آیا روم به دیوار گلاب به جمهوری، صبا به خدمت سازمان جاسوسی استکبار جهانی در اومده و وقتش ذیقه؟ آیا صبا با موساد در ارتباطه؟ آیا صبا با چه کسی در ارتباطه؟! ...
من میگم بیکار نشینیم ما هم. بیایم یه حرکتی بکنیم. مثلا به مدت هفت روز دست به اعتصاب غذا بزنیم. البته دکترم بهم گفته در روز حداقل سه وعده رو کامل میل کنم و شیر و بستنی هم فراموشم نشه! بهتره بریم راه آهن، سنگ پرت کنیم به
سمت قطار، شیشه هاشو بپاشونیم به سر و صورت مسافراش که خون از گوشاشون بزنه بیرون! وای نه بی خیال، این حرکت آخر بد ذاتیه، اصلا سازگار نیستش با روح لطیف من! چطوره وبلاگ ال- وای رو هک کنیم تا مجبور شه بره یه وبلاگ دیگه بگیره؟ نه اینم نه، نامردیه خیلی، ال- وای جونش بسته ست به بلاگش. یه کار بهتر اینه که دسته جمعی بریم وایستیم سر کوچه شون سیگار بکشیم! یا طی یه حرکت نمادین می تونیم بریم ازدواج کنیم! خوبه این کار ولی ربطی نداره آخه! حالا ربطم داشته باشه با کی آخه؟! پارســــــا؟ اون پسر مو سیخ سیخیه که تبلیغشو می کنی الان کجاس دقیقا؟




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ ... شنبه 8 تیر 1387 ساعت 1:15 صبح


127 ــ فرشته
عزیزم! وقتی کلمه ی "عشق" رو به کار می بری، دلم می خواد بهت بگم : "دهنت رو آب بکش عوضی".
منتها حیا مانع میشه
! ...




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ سیستم حمل و نقل خصوصی دوشنبه 3 تیر 1387 ساعت 5:32 عصر


126 ــ فرشته
میدون پونک رو که از حاشیه ی بزرگراه ده پونزده قدم بیای به سمت پایین، پنج شیش تا ماشین برات بوق می زنن که فقط یکی دوتای اون ها تاکسی اند. البته به شرطی که دختر باشی!




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ مسابقه زنده تلفنی شنبه 1 تیر 1387 ساعت 2:20 صبح


125 ــ فرشته
مجری:
شرکت کننده ی عزیز! بفرمایید گزینه ی صحیح کدام است
شرکت کننده ی عزیز: فکر می کنم گزینه ی دو درست باشه
مجری: مطمئن هستم شما پاسخ رو می دونید و فقط هول شدید. لطفاً بیشتر دقت بفرمایید.
شرکت کننده ی عزیز: گزینه ی یک؟
مجری: با اجازه از تهیه کننده ی محترم یه فرصت دیگه به شما می دم. بیشتر تمرکز کنید تا به پاسخ صحیح برسید.
شرکت کننده ی عزیز: فقط گزینه ی سه می مونه دیگه!! گزینه ی سه؟
مجری: آفـــــــرین! مرحبا به هوش و استعداد نوجوان ایرانی (!) شما برنده ی ربع ِ ربعِ بهار آزادی شدید، لطفا قطع نفرمایید تا دوستان من در اتاق فرمان آدرس شما رو ... الو! ... الــو! ... بله متاسفانه ارتباطمون با این دوست عزیز قطع شد. سلام عرض می کنم خدمت شرکت کننده ی بعدی ...




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ جو گرفتگی چهارشنبه 29 خرداد 1387 ساعت 11:43 عصر

124 ــ فرشته
اگه ایتالیا قهرمان جام ملت های اروپا بشه بازوهام رو خالکوبی خواهم کرد!




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ جاذبه ی عشق سه‏شنبه 28 خرداد 1387 ساعت 11:43 صبح


123 ــ فرشته
امروز داشتم به این فکر می کردم که وقتی سیاوش قمیشی خوند :
بیا برگرد تا خونه از عادتت سیر نشده / تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده،
داشت از طرف خواهش می کرد که برگرده یا اینکه تهدیدش می کرد؟!
به هر حال من فکر می کنم نه التماس، نه تهدید و نه هیچ حرکت دیگه ای، در دراز مدت، نتیجه ی مثبتی به همراه نخواهد داشت. چند وقت پیش ها جایی خوندم که نوشته بود :
" کسی رو که دوست داری، ترکش کن. اگه اون هم واقعاً دوستت داشته باشه، دوباره برمی گرده"
اما نظر من کاملاً برعکسه. بر فرض محال (!) امروز کسی میاد و اظهار علاقه می کنه به من، و من هم متقابلاً ادعا می کنم عاشق اون هستم. حالا اگه فردا روزی طرف ترکم می کنه، دلیلش این نیست که آدم دروغ گویی بوده. دلیلش فقط و فقط اینه که عشق من این وسط واقعی نبوده، وگرنه جاذبه ی عشق چیزی نیست که بشه در برابرش مقاومت کرد. عشق همه چیز رو می کشه سمت خودش؛ قوی تر از هر آهنربایی
.




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ 220 × 160 سه‏شنبه 28 خرداد 1387 ساعت 1:0 صبح

122 ــ فرشته
فکر نمی کردم بشه با یه عکس ده و نیم کیلو بایتی گوشای کسی رو دراز کرد.
اما میشه، به همین سادگی، به همین خوشمزگی!




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ ... یکشنبه 26 خرداد 1387 ساعت 1:34 صبح

121 ــ فرشته

تاخیر
ــ بازم که بیست دقیقه دیر رسیدی
ــ مگه ساعت چنده الان؟
_ بذار ببینم، ساعت یکه الان
ــ خب، ما ساعت چند باهم قرار داشتیم؟
ــ ساعت یک
ــ پس چی میگی دیگه؟!!
ــ اینا به من مربوط نیستش، به هر حال من الان بیست دقیقه ست اینجا منتظر توام
ــ

امانت
ــ کتابی رو که بت دادم خوندی؟
ــ آره خیلی فوق العاده بود، تصمیم گرفتم نگهش دارم یادگاری
ــ




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ پارسا کوچمولوی کنجکاو من پنجشنبه 16 خرداد 1387 ساعت 8:23 عصر

120ــ فرشته
پارسای نیم وجبی کچلم کرده. هر وقت منو تنها گیر میاره سوالای نچسپی می پرسه ازم  امروز که برده بودمش پارک، برای 8966544514 بار ازم پرسید: خاله تو چرا ازدواج نمی کنی؟!  منم اومدم جواب بدم گفتم: حالا یه چند سال دیگه، الان زوده برام! اما مگه قانع شد این بچه؟ میگه: چند سالت بشه باید؟ گفتم: ربطی به سن نداره، هر کی هر وقت بخواد ازدواج می کنه! گفتش: دلت نمی خواد مگه الان؟! ... اینجا دیگه دیدم اگه جواب بدم باید تا صبح هی جواب بدم. تصمیم گرفتم ناجوانمردانه وارد عمل شم و اندکی با احساساتش بازی کنم!  گفتم که: ببین پارسایی! من اگه ازدواج کنم برم، دیگه خیلی کم میام خونه تون ها، تو دوست داری من کم بیام پیشت؟ رفت تو فکر، یه ذره احساساتی شدش اینجا گویا ( آخی بمیرم براش من که وقتی میره تو فکر خیلی نمک میشه! ). حالا اینا که خوبه، اون روزی ازم می پرسه که آیا دوست میدارم با یه پسر مو سیخ سیخی ازدواج کنم؟!!




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ حواست کجاست ؟!! سه‏شنبه 14 خرداد 1387 ساعت 8:1 عصر

119- و اینک .. صبا !!


 می دونی ؟! ... همیشه وقتی فک می کنی هیشکی حواسش بت نیست .. مطمئن باش یکی حواسش بت هست !!


مثلا :


اون روزی رفته بودیم نمایشگاه  ..  چشَم به یه کتابی افتاد که راجع به شخصیتاش یه چیزایی می دونستم   .. یعنی یه چیزای خرابی می دونستم  ..  بعد تند تند داشتم تو گوش سمیه قضیه رو تعریف می کردم  .. یه هو این آقای کنار دستمون برگشته به من می گه : پس شما این کتابو خووندی ؟!!!   
فک کن ! یارو از اول صحبتامون گوشش وسط بوده که فهمیده بود من راجع به کدوم  حرف می زنم تازه پایه خریدن کتابه هم شده بود  .. آدم پررو! .. nقذه خجالت کشیدمممممممم  
حالا همون انتشارات  پرنده های خارزارو هم داشت .. اونم بد نیست داستانش از این جهت  .. سمیه گیر داده بود حالا که دوستمون پایه است بذار منم اینو تعریف کنم که دیگه اساسی حال ببره


 یا مثلا :


مثل اون پسره همکلاسیمون ، روز تحویل پروژه نرم افزار ، تو شلوغ پلوغی کارگاه ، احساس کرده بود اگه دستشو بکنه تو بینیش کسی نمی بینه !!   .. از اون موقع احساس بسیار بدی نسبت به پسره، خودکارش ، جزوه هاش و موس ، کیبرد، دکمه پاور و دسته صندلی های کارگاه کامپیوتر دارم !


خلاصه که حواست باشه ! .. وقتی فک می کنی هیشکی حواسش بت نیست .. مطمئن باش یکی حواسش بت هست !


پی نوشت : متشکرم که همیشه حواست بم هست .. حتی وقتی حواسم بت نیست .. متشکرم خدای مهربونم !


 




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )