جـــــنـون جــــــوانـی

گفتنی ها کم نیست ، من و تو کم گفتیم ... مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ‌درهم و برهم گفتیم // دیدنی ها کم نیست ، من و تو کم دیدیم ... بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم // چیدنی ها کم نیست ، من و تو کم چیدیم ... وقت گل دادن عشق روی دار قالی ، بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم // خواندنی ‌ها کم نیست ،‌ من و تو کم خواندیم ... من و تو ساده ترین ‌شکل سرودن را ، در معبر باد ، ‌با دهانی بسته واماندیم
منوی اصلی



جـــنــون جـــوانـی
 

 RSS 

Yahoo! 360°

فرشته

صـــبـا

 
تعداد بازدیدها
17 دیروز
4 امروز
17475 کل بازدیدها
آنچه گذشت
ده [10]
بیست [10]
سی [10]
چهل [10]
پنجاه [10]
شصت [10]
هفتاد [10]
هشتاد [10]
نود [10]
صد [10]
صد و ده [10]
صد و بیست [9]
دوستانی برای تمام فصول

گفتگوهای من با خودم
مثل همه عصرها
سکوت خاکستری
شهرآشوب
کاهوسکنجبین
لایه های یخی
نقطه سر خط ..
ایرانی
بینگالا
بادبانهای برافراشته
وهم سبز
افاضات من
یک نقطه
برف داغ!
گل های تازه
.: چشم مست :.
دانشمند دیوونه
یاس سفید


 

+ به همین سادگی چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386 ساعت 11:38 عصر

یادداشت چهل و نهم ــ فرشته


کنار حوضچه پر از لجن ایستادیم. سنگ بزرگی گرفته تو مشتش.
میگه: ــ بزنمش؟
میگم: ــ بچه! مرض داری مگه؟
میگه: ــ نه که بزنمش، فقط سنگو میندازم کنارش.
میگم: ــ اذیتش نکن، گناه داره ...
دروغ میگم ، دلم به حال اون قورباغهﻯ گنـده نمی ســوزه، از اینـکه تحریک بشه و بــپره سمت من
می ترسم ...


پ.ن.یک : آدم ها با قورباغه ها وجه اشتراکاتی دارند.
پ.ن.دو : ظاهر آدم بزرگ ها با باطنشان یکی نیست.




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ پنجره باز بود .. و دنیا .. دور .. دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 ساعت 12:18 صبح

یادداشت 48ام- صبا 


پنجره باز ! 
    دنیا .. دور .. 


 همیشه فک می کردم فقط تو فیلماس که ممکنه آدم پاش بره رو پوست موز و پخ زمین بشه ! اعتراف می کنم صحنه شدید اکشن بود !  


 می گویند باران می آید .. اما من نمی بینم .. زیر چتری از تردید می گذرم ! 


 به شرافت نداشته ام سوگند دودر نمی کردم کلاس های تربیت بدنی را هرگز، اگر شنا می آموختنم به جای بدمینتون آنجا!  


 دریغا شبنم دریا ندیده من ! .. آسمان برهنه .. باد خواب و .. آدمی تنهاست ! 


 یاد بگیر وقتی گند می زنی به زندگیت اونقد شجاعت داشته باشی که یقه خودتو بگیری نه پاچه خدا رو ! یاد بگیر ! عبرت بگیر !  


 دریغا مسیر مستقیم .. میان بر بی راه و بی هودگی!
او که جهانش از جسارت یکی پشه ی کور کوچک تر است
هرگز لذت عبور از راه های نا آشنا را نخواهد چشید
سرپیچی کن پروانه ی خوش نشین یکی نسترن .. سرپیچی کن !


  



پ.ن : هی کلاغه ! من عاشق جاده ای ام که توش یه دشستویی هم پیدا نمی شه و تو اتوبوسش هم فیلم هندی می ذارن اما ته اش خونه اس !  




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ شاید همین امروز چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 ساعت 6:24 عصر

 


یادداشت چهل و هفتم ـ فرشته


نمی خوام هیچ چیز رو از دست بدم و این هیچ چیز شامل همه چیز میشه... می فهمی ؟


 




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ .. یکشنبه 9 اردیبهشت 1386 ساعت 1:17 صبح

 یادداشت 46ام - صبا


حالم به هم می خورد .. از این همه رفتن ها ، آمدن ها
بیشتر از همه دلتنگی ..
                           و .. کوفت! 


 





تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ دل خوشی سه‏شنبه 4 اردیبهشت 1386 ساعت 12:47 عصر

 


یادداشت چهل و پنجم ـ فرشته


داریم از هم دور می شیم، اما عیبی نداره از اونور به هم می رسیم، آخه زمین گرده.


 




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ آرزو بازی 2 پنجشنبه 30 فروردین 1386 ساعت 1:23 صبح

یادداشت چهل و چهارم را فرشته نوشت


با اینکه چند روزه ناجور داغونم، و هر کار کردم نتونستم خودم رو جمع و جور کنم، و بلکه زدم خیلی چیزا رو خراب کردم، و اصلاً هم نمیدونم باید چیکار کنم، و آیا باید کاری بکنم اصلاً ؟ ، یا اینکه باید بسپرم خودمو به جریان آب که منو با خودش ببره و این صحبت ها ... آره، داشتم می گفتم با همهﻯ این ها دلم می خواد منم بازی کنم. و حالا می ریم که داشته باشیم نمونه ای از آرزوهای من رو در طول زندگیم:


یک. ده ساله که بودم دلم می خواست یه خونه درختی داشته باشم.
دو. دوازده سالم که بود آرزو داشتم روزی بیاد که دیگه عینک نزنم.
دو و نیم. تو همین دوازده سالگی واسه یکی از معلمام آرزوی مرگ می کردم که الان متأسفم ازین بابت. ایشالا هر جا که هست سالم باشه و سایه اش بالا سر بچه هاش.
سه. شونزده سالگی آرزوم شد داشتن یه کتابخونهﻯ بزرگ.
چهار. هفده سالم که شد بی دغدغه بودم و خوش ... آرزویی که برام مهم بود این بودش که سگ پسر همسایه مون مال من باشه.
پنج. هفده رو که رد کردم آرزوم شد دانشگاه، شد خوندن کامپیوتر، شد همینی که الان می بینی. چی؟ ... هوم؟ ... نمی بینی؟! ... ول کن اون چشم ظاهر رو، چشم بصیرتت رو باز کن!


الان که اینجا نشستم و زانوهام رو جمع کردم تو شکمم، و دست چپمو زدم زیر چونه ام و یه دستی دارم تایپ می کنم، آرزوهام خیلی زیادن و پراکنده ... از داشتن لاک پشت گرفته تا سفر به مصر ...


چقده آدمیزاد محافظه کاره. این همه آسمون ریسمون به هم بافتم آخرش نتونستم بگم اون چیزی رو که بزرگترین آرزومه ... سی متریه رو یادته که تو ؟!


صبا که پست قبلی اکثر دوستان رو دعوت کرد، باقی هم که یا خودشون دعوت کننده بودن یا از این ور اون ور دعوت نامه واسشون فرستاده شده بودش قبلاً. از دعوت نشده ها می مونه مرضیه (یاس سفید)  و آرین (یکوری) و محمدرضا (تمام ناتمام من) و نیره (نقطه سر خط)  که خوشحال می شیم ما هم در جریان آرزوهاشون باشیم. وبلاگ مرضیه که داره گرد و خاک می خوره! غلط نکنم تا حالا کلیدشو گم کرده، ولی در کل اگه روی ما زمین نخوره که خوبه.




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ آرزو بازی ! دوشنبه 27 فروردین 1386 ساعت 1:12 صبح

 یادداشت 43ام - صبا


 سامان دعوت کرده ما رو به یه بازی ! .. آرزو بازی ! .. منم که پایه همه رقم بازی !


 البته بازی فقط بازی جوانمردانه ! Fire Play و اینا !


 از ندیم قدیما گفته شده که آرزو بر جوانان عیب نیست .. ولی قبول کن این روزا بعضی جوونا یه آرزوهایی دارن که خداوکیلی خیلی عیبه !


 دارم به این فکر می کنم که اگه مثلا 4 سال پیش به همچین بازیی دعوت می شدم  چقد چیزای جالب تری داشتم واسه گفتن .. و الان واسه داشتن آرزوهای جالب زیادی بزرگم !


 و اما پنج تا آرزو :
1. آرزوی اعتقادی : بگم ظهور مصلح موعود نمی خندی؟!
2. آرزوی بین المللی: شادی و آسایش برای بچه های دنیا!
3. آرزوی خانوادگی: سلامتی بابا و مامان و اهل و عیال و دوستان !
4. آرزوی شخصی :   .. ..  .. چیه نیگا نیگا می کنی ! عجبا! اصلا تو چی کار به آرزوی شخصی مردم داری .. دهه!
5. آرزوی محال : یادم نره زیر قابلمه ی رو گازو خاموش کنم !


 و بر و بکسی که قراره آلوده ی این بازی بشن  : فرا، مریم ، شهرزاد ، وحید و محسن 




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ ... جمعه 24 فروردین 1386 ساعت 2:16 صبح

یادداشت چهل و دوم ـ فـرشتـه


من به یه نتیجهﻯ خیلی مهم رسیدم که میتونه آدمم کنه، که مسیرم رو عوض کنه، که زندگیم رو زیر و رو کنه، اونم اینه که ... اِم، اینه که ... چیزه، آخه نمیشه همش رو اینجا گفت و از طرف دیگه دلم نمیاد چیزیش رو سانسور کنم. باشه پس اصلاً نمیگم.
خب دیگه پاشم برم، می خوام ناخن های از ته جویده شده ام رو سوهان بکشم.




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ صفر و یک سه‏شنبه 21 فروردین 1386 ساعت 11:48 صبح

 


یادداشت چهل و یکم ـ فـرشتـه


صفر. آهای تویی که ساعت دوازده نصف شب میری آشغال بذاری دم در! هیچ فک نمی کردی همون لحظه با خانوما و آقایون متشخصی که طبقهﯼ پایین مهمون بودن برخورد بکنی، نه ؟ ... حالا ساعت دوازده آشغال میذاری دم در اون هِچ، دیگه چرا با زیرشلواری آخه ؟!


یک. همچنان علاقه ام رو به رنگ نارنجی حفظ کردم و این هیچ ربطی به پــژو 206 نارنجی نداره ... ( اون جوری نیگام نکن، میگم ربط نداره! ) ... مگه من مثه توام که فِــرت و فِــرت علاقه مندی هات عوض میشه!




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ اینجا کسی هست، برای همیشه پنجشنبه 16 فروردین 1386 ساعت 12:33 صبح

 یادداشت چهلم ـ فـرشتـه

عشق یعنی تو ، وقتی به یادم هستی و نیستم ،

خدایا! دوسِت دارم به اندازهﻯ فاصله ای که از تو گرفتم .




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )