جـــــنـون جــــــوانـی

گفتنی ها کم نیست ، من و تو کم گفتیم ... مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ‌درهم و برهم گفتیم // دیدنی ها کم نیست ، من و تو کم دیدیم ... بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم // چیدنی ها کم نیست ، من و تو کم چیدیم ... وقت گل دادن عشق روی دار قالی ، بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم // خواندنی ‌ها کم نیست ،‌ من و تو کم خواندیم ... من و تو ساده ترین ‌شکل سرودن را ، در معبر باد ، ‌با دهانی بسته واماندیم
منوی اصلی



جـــنــون جـــوانـی
 

 RSS 

Yahoo! 360°

فرشته

صـــبـا

 
تعداد بازدیدها
17 دیروز
4 امروز
17475 کل بازدیدها
آنچه گذشت
ده [10]
بیست [10]
سی [10]
چهل [10]
پنجاه [10]
شصت [10]
هفتاد [10]
هشتاد [10]
نود [10]
صد [10]
صد و ده [10]
صد و بیست [9]
دوستانی برای تمام فصول

گفتگوهای من با خودم
مثل همه عصرها
سکوت خاکستری
شهرآشوب
کاهوسکنجبین
لایه های یخی
نقطه سر خط ..
ایرانی
بینگالا
بادبانهای برافراشته
وهم سبز
افاضات من
یک نقطه
برف داغ!
گل های تازه
.: چشم مست :.
دانشمند دیوونه
یاس سفید


 

+ با شرح ! سه‏شنبه 30 مرداد 1386 ساعت 2:17 صبح

 یادداشت 69-صبا   


بچه که بودم ( قد نخود و اینا ) یه سوال فلسفی بزرگ تو ذهنم بود همواره : کفشدوزکا چطوری بدون نخ و سوزن کفش می دوزن ؟!


   


 چند تا غروب دیگه میای طلوع کنیم با همدیگه ؟
یه فال حافظ بگیرم تا ببینم اون چی می گه ؟
 هوم؟! 


تا حالا هیش کی نتونسته درست حدس بزنه که این عکس چیه ! .. عمری بره کسی نتونه ! .. این عکسو دو ترم قبل تو کلاس معارف از صندلی کنار دستم گرفتم ! .. این پیچ دسته اون صندلیه که دورش با خودکار قرمز هنرمندانه خط کشیدن !


برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس / برو آنجا که تو را منتظرند / قاصدک / در دل من ../ هٍچ خبری نیس که نیس !


 


 




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ اطلاعیه مهم !! سه‏شنبه 23 مرداد 1386 ساعت 11:43 عصر

یادداشت 68- صبا


توجه                                                                                                  توجه


به زودی در این مکان یادداشت جدیدی قرار خواهد گرفت!


 




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ ... چهارشنبه 17 مرداد 1386 ساعت 10:54 صبح



67  ــ  فرشته

صاف بشین. اینقد وول نخور دستم خط می خوره ...

پ.ن.یک : یه مداد قرمز دستمه
پ.ن.دو : دارم دورتو خط می کشم
پ.ن.سه : عادت دارم دور مسائل مهم خط بکشم



توضیح اضافه :
آهای همنشین قدیم شب های غربت من! یه کوچولو برگرد پشت سرت رو نگاه کن ... دلم برات تنگ شده




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ سرگردانی سه‏شنبه 16 مرداد 1386 ساعت 10:58 صبح


66  ــ  فرشته

منو بیدار کرد از خواب تا دلخوش نباشم به رویاهای دست نیافتنی ... مدتیه بیدارم ... دست نیافتم به چیزی اما!

پ.ن.یک : لابد ایراد از من بوده یا دلِ من، شایدم اون یا دلِ اون
پ.ن.دو : من رویاهای دست نیافتنی خودم رو می خوام



تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ آخر خط دوشنبه 15 مرداد 1386 ساعت 4:16 عصر


65  ــ  فرشته

دلم می خواد یه چارپایه بردارم برم اون بالا بغل دست خدا بشینم. می خوام از اون جا این پایین رو تماشا کنم. دلم می خواد هیچ حسی نداشته باشم نسبت به اون چه که می بینم. فقط یه حس خوب باشه بین خدا و من، یه حس ِ خوبِ پایدار ِ دوطرفه ...

پ.ن : آدمی وقتی سیر میشه از زمین یاد اون بالایی میفته




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ کلاه خوشبختی! شنبه 13 مرداد 1386 ساعت 11:25 عصر

یادداشت64ام _ صبا



بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند،  مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش است می جوید !


اینو «لناو» گفتش به من
  




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ ... یکشنبه 7 مرداد 1386 ساعت 8:2 صبح



63 ــ فرشته


 : تا هیجده سالگی دندونام به همین ردیفی بود که می بینی ... ای خدا، افسوس ...
 : یه دوره یادمه خیلی خجالتی بودم، بعدش یاد گرفتم که باید بخورم تا خورده نشم!!
 : ایتس می، وقتی مهمون اومده خونمون و من با بچهﯼ دو سالهﯼ مهمون تو اتاق تنهام!
 : زود این شکلی میشم. استادِ خرابکاری هنگام عصبانیتم ... بی خیال، بگذریم از این.
 : کسانی هستند که وقتی می بینمشون و صحبت می کنم باهاشون، اینجوری عشق متشعشع میشه از قلبم! در واقع من دختر بسیار مهربون و دراماتیکی! هستم، منتها نمیدونم چرا غیر از پدر مادرم، خواهر برادرام، صبا و پونزده شونزده نفر از دوستام، هیشکی دیگه قدر منو نمیدونه!!
 : ترک کردم این عمل شنیع رو، اما مزه اش هنوز زیر دندونامه!
 : من یه نوشابه خور قهارم!
 : بعد از جریان عصبانی شدن و خرابکاری، اینجوری می زنم تو سر خودم! اما صد افسوس که پل های پشت سرم رو در هم شکستم و ایضاً دل ها رو! ... خوب میدونم که آدمی گاهی لیاقت بخشیده شدن رو نداره ...
 : این منم، طبق معمول چرخ دنیا به کامم نچرخیده و فشار خونم افتاده رو هفت و نیم!
 : پول خوشبختی نمیاره، اما خب بی پولی حتماً بدبختی میاره. خودم به کنار، اما فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم بچهﯼ هفت ساله ام رو مجاب کنم که با یه بسته مداد رنگی شیش رنگه میشه به همون قشنگی نقاشی کشید که با بستهﯼ شصت و خورده ای رنگه! (واقعاً میشه؟) با این همه سعی می کنم برای پول زندگی نکنم، و به خاطر یک مشت دلار! اینجوری برق نیفته تو چشام.
 : زاده نشده از مادر اون کسی که آبجیتو به این روز انداخته باشه! راستیتش چرا دروغ؟ آره شده، اما الان دیگه حوصله ام نمیاد حرف بزنم در موردش ... خاطرات بد از خاطرها پاک میشن و زخم ها التیام پیدا می کنند ... و دوباره زخم می خورند البته! ...
 : نرفتم قاطی مرغا هنوز! ولی خب این شتریه که دیر یا زود در خونهﯼ هر کس و ناکسی! می خوابه. البته در جریان باش که به این زودی ها تن به ازدواج مزدواج نمیدم من! ... نه دیگه عزیزم اصرار نکن ... ای بابا گیر نده دیگه، میگم که آمادگی شو ندارم ... وای که از دست تو، باشه حالا که اینقد اظهار علاقه! می کنی فردا با خونواده تشریف بیارین صرفاً جهت آشنایی بیشتر! ... میگما، حالا که داری میای عجالتاً شناسنامه ات رو هم همراه داشته باش، شاید بعدش خواستیم بریم جایی با هم!! البته من سر حرفم هستما، هنوز می خوام درس بخونم، خودت که بهتر میدونی من چقدر علاقه مند هستم به تحصیل!!
 : این که منم. اگه گفتی اون چیه تو دستمه؟... کارنامه است؟ نه کارنامه نیست... قبض برق؟ نه اشتباه حدس زدی ... چی؟ نامهﯼ عاشقانه؟ اوه نه! آخه کی ممکنه واسه من نامهﯼ عاشقانه بنویسه؟! بذار خودم بگم؛ این سند یه آپارتمان سی متریه ... سالها بعد به زودی ...




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ دلم برای کسی تنگ است جمعه 5 مرداد 1386 ساعت 4:20 عصر


62 ــ فرشته

دلم برای کسی تنگ است
           کسـی کـه  بـی من مـانـد
                  کسـی کـه  با من نـیسـت





تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ عاشق می شویم! دوشنبه 1 مرداد 1386 ساعت 10:38 عصر



61 ــ فرشته

 مرضیه تلفن می زنه تا شاهکارامو خبر بده بهم (شاهکار=نمره). میگه دارن خونه شون رو نقاشی می کنن و بوی رنگ داره خفه اش میکنه (زبونم قلم شه با طرز حرف زدنم!  ) کدبانوگریم گل می کنه و بهش میگم واسه اینکه زودتر از بوی رنگ خلاص بشن، چند تا پیاز خورد کنه و بذاره وسط اتاق. این طوری بوی رنگ جذب پیازها میشه. از خودم نمیگم اینارو، سه چار سال پیش! تو یه منبع معتبر خوندم که موثر واقع میشه این حرکت!  بعدش با خودم فکر می کنم بالاخره پیاز کلی گرونه واسه خودش!  و در ادامهﯼ افاضاتم پیشنهاد میدم که در پایان کار یه املتی چیزی درست کنه باهاش تا بیخودی حیف و میل نشده باشن پیازها! خوب که بررسی می کنم می بینم این جوری به جای اینکه مواد شیمیایی موجود رو تنفس کنن، مستقیم قورتش میدن!! مرضیه در جا حالش از این همه چرت و پرتی که تحویلش دادم بد میشه، نمیاره به روی خودش اما (از بس منو دوست داره!!) سریعاً تا تماس بعدی منو به خدا می سپاره و تلفن رو قطع می کنه. دیگه عمری مرضیه بیاد با من مشورت کنه در مورد مسائلش  میدونم دیگه

 با شهاب قرار گذاشته بودیم که اگه کامپایلر رو افتادم، ناهار مهمونش کنم  
شهاب خان! عارضم به خدمتت که متاسفانه! بنده این درس رو همچین ناپلئونی و قشنگ پاس کردم  خدائیش خطره میلیمتری از بیخ گوشم گذشتا   

 تا به امشب بر این باور بودم که هنگام خلقتِ من، خداوند یادش رفته سر نشتر عشق رو بر رگ روحم فرود بیاره و حقیر تا آخر عمر دل به هیچ کس و هیچ چیز نخواهد سپرد و بالاجبار بی نصیب خواهم ماند از نوشیدن شراب عشق  اما در این لحظه و در این مکان، و در کمال سلامت جسمانی و روحانی! اعتراف می کنم که امشب وقتی محسن وارد خونه شد، در حالیکه مانیتور تعمیر شده رو بعد از پنج روز به آغوش خانواده باز می گرداند، غرق شور و شعف شدم و ساعتها به پهنای صورت اشک شوق ریختم! و این چنین دریافتم که پای تا سر به کامپیوترم عشق می ورزم!




تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )



 

+ این روزها که می گذرد .. چهارشنبه 27 تیر 1386 ساعت 12:17 صبح

یادداشت 60- صبا 


 ساعت 12 ، خونه
هایده از تو مدیا پلیر می خوونه: تنها با گل ها ، گویم غم ها را ...
کانکت که می شم مسنجرو باز می کنم ، نه فرشته هست ، نه امیر ، نه هیشکی ! .. آرش طبق معمول دنبال سوژه است واسه کل کل ،گیر می ده ، دس می گیره ، یکی می گه که دو تا بشنوه .. بش می گم : برو بچه ، حوصله اتو ندارم ! .. بم می گه کم جنبه شدم ! .. خب شدم .. همیشه می شم .. هر وقت قراره برم همین می شم !  سگ می شم ، نرفته دلتنگ می شم ، سه سال گذشته، من چرا آدم نمی شم ؟! خب لابد قرار نیست بشم !


  ساعت 2 ، اتوبوس
هوا گرمتر و نکبت تر از همیشه .. یاد حرف ارشیا می افتم ، می گفت باید تو مدرکمون قید کنن شرایط سخت آب و هوایی .. دو واحد گرما .. دو واحد سرما .. 6 واحد راه
 


 ساعت 5 ، دانشگاه ، آزمایشگاه معماری
استادمون یه خانم کم سنه ، هم قد و قواره خودم ! همونطوری که سرجاش نشسته یک مدار پالسر با انگشت تو هوا طراحی می کنه برامون بعد می گه برین ببندین این مدارو !  


 ساعت 6 ، همون جا !
اخلاق استاده اومده دستم ! نه سوال جواب می ده ، نه می ذاره بعد آزمایش بری از کلاس ! .. یه ساعتی هست مدارو بستم و بیکار نشستم و هی خمیازه می کشم .. پسره میز بغلی ازم می پرسه : Vcc رو از کجا بگیرم .. می گم : 5 ولت از منبع تغذیه (DC).. دست میذاره رو فانکشن ژنراتور ( مولد AC) و می گه : یعنی از این ؟!  .. می رم Vcc براش وصل کنم می بینم IC شو برعکس گذاشته  .. رسما فکم می افته ! مشهد درس خوونده مثلا این ولی با اسکوپ مث پدیده برخورد می کنه ! .. شیطونه می گه بذارمش سر کار بخندیم یه کم دور هم ، از بیکاری که بهتره !  


 ساعت 5/7 ، خوابگاه بر و بکس!
ثمانه با دوستش تو کافی شاپ قرار داره ، بقیه بچه ها هم که حوصله شون سر رفته پایه شدن با ثمان برن!!! ثمانه سریش می شه توام پاشو بریم .. نمی رم، حوصله ندارم . داشتم هم نمی رفتم .. ولی بامزه اس کارشون ..تو فک کن .. سجاد نشسته تو کافی شاپ خیلی خوشحال ، چش دوخته به در منتظر ثمان  .. بعد یه هو در باز می شه یه اکیپ سلام سلام می رن می شینن دور میزش .. تصور قیافه سجاد  


 ساعت 12 ، خوابگاه خودمون !
سه ساعت یک بند کتاب خووندم ، خوابم نمی بره اما اصلا ! الان کاملا فهمیدم که چرا زندانیا رو واسه تنبیه می فرستن انفرادی ! دلم  ور ورای سمیرا و خنده های فریده رو خواسته ، یادم باشه فردا یه زنگی بشون بزنم ، یادم باشه فردا برم نامه کارآموزی رو بگیرم ، یاد من باشد فردا برم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.. یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب درآرم ..  یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد .. یاد من باشد تنها هستم ، ماه بالای سر تنهایی است ..


   





تو که دستت به نوشتن آشناست، دل ما رو بنویس ( )