86/8/21
1:9 ص
79ام را بنوشتم من که نامم صباست!
- ..
رسوایی که شاخ و دم نداره عزیزم .. همین که میری تو اتاقی که دوستت نشسته با تلفن حرف می زنه و بی مقدمه – جوری که اونور خط بشنوه- داد میزنی : قطع کن دیگه مِتـــــــی! .. خودش آخر رسواییه !
دختره دلش می خواست خرخره ام بجوه .. تقصیر من چیه خب فکر کردم باز داره با مهدی حرف می زنه .. چه می دونستم با مامانشه
.. حالا مامانه هم حساس رو قضیه متی
- ..
.. فک کن .. اون روز پسره جلو چش من رو پله های دانشگاه - هل بود انگاری - دو دفه خورد زمین و تیز بلند شد
.. دفه سوم که خورد زمین دیگه بلند نشد با اعتماد به نفس همونجوری چارچنگولی بقیه پله ها رو رفت بالا
.. نه خدایی تو تصور کن صحنه رو !
.. بعد اونوقت من .. منی که خدای رسوایی و کرکر خنده ام اینجور مواقع
.. خیلی جدی وایساده بودم یارو رو نگا می کردم .. دریغ از یه لبخند
.. نگرانم برای خودم
- ..
تو وقتی می بینی من افسرده ام نباید بگذری ، سکوت کنی ، یا فقط همدردی کنی . بنا کننده شادی های من باش ! مگر چقدر وقت داریم ؟ یک قطره ایم که می چکیم – در تن کویر – و تمام می شویم ...
- آره گاوداریه ! .. ننه اتو بستم بیا ببرش !